سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا



























عسل بانو و نازدونش

مطلب رمز دار  


نوشته شده در دوشنبه 91/6/20ساعت 10:24 صبح توسط سحر نظرات ( ) |

بچه ها از این به بعد رمزی مینویسم!!
هر کس رمز خواست تو این پست بگه که بدم بهش!!!


نوشته شده در دوشنبه 91/6/20ساعت 10:6 صبح توسط سحر نظرات ( ) |

سلام خوبین؟ نماز روزه هاتون قبول
ببخشین که یه مدت نبودم آخه سرم خیییییلی شلوغ بود
هم عروسی و مهمونی زیاد داشتیم هم تولد داشتیم هم مسافر داشتیم!!! بازم بگم؟!!!وااااای
مهمونیا که خوب بود ولی دیگه انقد زیاد شدن که حوصله ام رو سر می بردن!!
آخه اینهمه هم مهمونی میشه؟!!!
حالا بگذریم ....
مسافرهای ترکیه مون هم به سلامتی رسیدن و کلییییییییییی سوغاتی آوردن برامون!! به به
پدر شو هرم که برای اولین بار جمال ما را به دیدن سوغاتی روشن فرمودن و یه جفت کفش و یه پیرهن و رژ و شکلات و اینجور چیزا آورد برام
دستش درد نکنه
خواهر وحید هم کلی خوراکی با لباس مجلسی و کت و وسایلی که خودم سفارش داده بودم آورده بود
دو تا کیف و دوتا بلوز از اونچیزایی که گفته بودم خریده بود برام که همشون قشنگ بودن
دست اونم درد نکنه
تا یادم نرفته بگم که 4 مرداد تولد وحید بود
عزیزم تولدت مبارکدوست داشتنگل تقدیم شما
ایشالا 100 ساله بشی عشقمبووووس
کادو هم براش من و مامانم دو تایی با هم گوشی موبایل خریدیم
آخه گوشی خودش چند وقتی بود که خراب شده بود و منم منتظر تولدش بودم که براش یکی نو شو بخرم
اما چون چند روز قبل خریده بودم طاقت نیاوردم و قبل تولدش دادم بهش!!!
بچم همین یه کادو رو گرفت برت تولدش!!!!
هیچ کس کادو نداد بهش!!!دلم شکست
مهم نیست.....
وااااااااااااای داشت یادم میرفت
بچه ها ما مغازه دار شدیم!!!
وای آآآآآآآآآآآآآخخ جوووووووووووون
بچه ها وحید مغازه خرید و ما در کمال ناباوری مغازه دار شدیم!!!
هنوزم که هنوزه اصلا باورم نمیشه
یه روز که وحید رفته بود انبار اجاره کنه برا جنساش از شانس میبینه مسئول پاساژ یکی از دوستهای قدیمیشه و به وحید پیشنهاد میده که بیاد یکی از مغازه ها رو با شرایط واقعا استثنایی مختص وحید!!! بخره
وحید هم اومد به من گفت و منم که داشتم ذوق مرگ میشدم
باورتون میشه در عرض 1 هفته مغازه دار شدیم؟!!!!
واقعا لطف خدا بود و لا غیر
خدا جون ممنونم ازت با اینکه بنده خوبی نیستم برات ولی صدامو زود شنیدی!!
ایشالا خدا قسمت همه بکنه... آمین
راستی بچه ها نیاز به دعاهاتون دارم خیییییییییلی شدید
تو رو خدا سر سفره های افطار برام دعا کنین
اگه مجلس تصویب کنه معلم های شرکتی دوباره استخدام میشن و این تنها فرصت شغلی من تو زندگیمه!!!
منم جزئ اون معلم شرکتی ها بودم که با 4 سال سابقه وزیر محترم بی دلیل دیپورتمون کرد!!
الانم اگه تو مجلس تصویب بشه میخوان استخداممون کنن
تو رو خدا دعا کنین که بشه
به خدا الان خیلی شرایط کاری بدی دارم
اگه جور بشه واقعا معجزه میشه برا من!!
یادتون نره ها!!گل تقدیم شما
خوب دیگه فعلا که نگفته هام اینا بودن
دعا کنین با خبرای خوب بیام
ایشالا....


نوشته شده در یکشنبه 91/5/8ساعت 10:14 صبح توسط سحر نظرات ( ) |

گل تقدیم شماسالگرد ازدواجمون مبارکگل تقدیم شما
فردا سالگرد ازدواجمون!!!
خییییییییییلی خوشحالم
سال 87 توی همچین روزی من و وحید مال هم شدیم
صبحش رفتیم محضر عقد کردیم و تا شبش با هم بودیم
کلی خاطره داریم از اونروز!!
و یه خاطره دو نفره!! که همیشه یادمون می مونه!!
قرار گذاشتیم  به سلیقه خودمون برا همدیگه کادو بخریم!!!
تا ببینیم کی بهتر خرید می کنه!!
ایشالا ببینیم چی میشه!!
اما از تولدم بگم که جز 2 تا از دوستام هیییییییییییییییییییییییچ کس یادش نبود تولدم!!!!!!!!!!!
منیکه تولد همه یادمه و برا همه سنگ تموم میزارم تولدم رو هیچ کس تبریک نگفت بهم!!!
خیییییییییییلی دلم شیکست!!!
جالب اینجاس که کسی تولدم رو تبریک گفت که اصصصصصصصصصصصصصصصصصصلا انتظار نداشتم ازش!!!!!!!!!
دیگه از این به بعد حساب کار اومد دستم منم به هیچ کس تبریک نمیگم و دیگه تولد بازی تعطیل!!!
وحید هم که فعلا کادوم رو نداده!!
آخه روز تولدم مامان اینا اسباب کشی داشتن و نشد که کیک و اینا بگیریم وحید هم که قرار بود پول بده که فعلا نشد
ولی دیروز یه حرفایی زدیم قراره 50 بده بهم!!!
دستش درد نکنه
کادو هم نده دوسش دارم همین که یادش بود برام یه دنیا ارزش داره!!!
مامان و بابام هم یه مانتوی خوشگل کادو دادن بهم
دست همشون درد نکنه
خواهر وحید هم یادش رفته بود تولدم!!!
البته اونیکه تو ترکیه است اون از اونجا اس ام اس داد و تبریک گفت ولی اینجاییه یادش رفته بود!!
2-3 روز بعد که یادش اومد اس داد و چون قرار بود 1 ماه برا استانبول پیش خواهرش گفت کادوت رو از اونجا میخرم میارم!!!
تا ببینیم چه میشود!!!!
اصلا بحث کادو نیست ولی منکه برا همه ارزش قایلم خیلی دلم میخواست و انتظار داشتم از بعضیا که لااقل یه تبریک خشک و خالی بگن!!!
ولی زهی خیال باطل!!!
حالا بیخیال....
اما از اوضاع این روزام بگم که خدا رو شکر حسسسسسسسسسسسسسسسابی درگیر عروسیم
تقریبا هفته ای یه عروسی دعوتم و خییییییییلی سرم شلوغه!!!
یه لباس خوشگل هم دادم دوخته خیاط برام
خیلی دوسش دارم!!
امیدوارم تا آخر سال همینجوری تو عروسی باشم!! هم من هم همه شما دوستای گلم
خواهر و پدر وحید هم فعلا استانبول هستن و احتمالا 18 ام برگردن شاید هم 25 ام!!!
آخه 19 تیر عروسی پسر خواهر بزرگ وحید!!
شاید برا مراسمش بیان و شاید هم نه!!!
کلللللللللی چیز میز سفارش کردم که برام بخره از اونجا به خاطر همین بیشتر دلم میخواد که زودتر بیان!! به خاطر وسایل هام ها......!!!
خوب دیگه فعلا که گفتنی هام اینا بودن....
گل تقدیم شماسالگرد ازدواجمون مبارکگل تقدیم شما

بعدا نوشت:
دوستای گلم دیروز که این پست رو نوشتم بلافاصله یه کامنت اومد که مطلب من جز مطالب برگزیده پارسی نامه شده!!!
آخ جووووووووووووووووووووووووووووووون یعنی این اتفاق تو روز سالگرد ازدواجمون کلی انرژی داد بهم!!!
اینم عکسش:
http://cend.hostei.com/photos/80c993fb3b58.jpg


نوشته شده در شنبه 91/4/3ساعت 2:33 عصر توسط سحر نظرات ( ) |

گل تقدیم شماگل تقدیم شماتولد گل تقدیم شماگل تقدیم شما تولدگل تقدیم شماگل تقدیم شما
         گل تقدیم شماگل تقدیم شماتولدم مبااااااااااااااااااااااااااااااااااارکگل تقدیم شماگل تقدیم شما

   آخ جووووووووووووووووووووون فردا تولدمه!!!
بزن اون دست قشنگه رو!!!آفرینآفرینآفرین

فردا بهترین ماه سال و بهترین روزسال یعنی 12 خرداد تولد من!!گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شمادوست داشتن


نوشته شده در پنج شنبه 91/3/11ساعت 11:15 صبح توسط سحر نظرات ( ) |

سلام سلام
من اومدددددددددددددددددددم!!!
خب از پنج شنبه بگم که مهمون داشتم
چون سر کار میرم و تمام وقت تو خونه نیستم به خاطر مهمونی یه برنامه نوشته بودم که کارامو سر وقت انجام بدم
تقریبا همه کارا حل بود فقط یه خرده ریزه کاریا مونده بود که اونم مامانم 4 شنبه اومد و کللللللللللللللی کار کردیم و تقریبا تموم شد
اما اینم بگم که 4 شنبه شب تو اون گیر و دار بابای وحید برا شام دعوت کرده بود و منم عصبانی که وسط اینهمه کار حتما باید برم اونجا!!!
چه کاریه آخه!!
اه اه یادم میوفته بازم حرص میخورم
اما بگذریم رفتیم و شب برگشتیم و من دوباره یه سری کار کردمو دیر وقت خوابیدم
اما چون استرس داشتم کله سحر ساعت 6.30 بیدار شدم
اول برنجم رو خیس کردم بعد سالاد و رولت کالباس رو تو ظرفاشون آماده کردم
بعد هم سفره رو تو اتاق انداختم که موقع ناهار شلوغ نشه
بعد هم یه کم تمیز کاری کردم تا اینکه ساعت 9.30 مامان اومد
آخه برنج رو مامان باید دم میکرد
نگین بلد نیستما قابلمه اش خیلی بزرگ بود من نمیتونستم بلندش کنم باید یکی کمکم می کرد واسه همون
بعد از برنج هم دوباره یه کنترل نهایی کردیم که چیزی کم و کسر نشه
بعد هم رفتم حاضر شدم و آرایش کردم و منتظر مهمونا بودم
با اینکه یه کم دیر کردن و. ناهارم کشید به ساعت 3!!!!
ولی در کل خوش گذشت
همه می گفتن همین که مرد ها نیستن و راحتیم خودش کلی حال میده!!
عصر هم یه کم بزن بکوب راه انداختیم و ساعت 8-8.30 دیگه کم کم مهمونا رفتن و من موندم یه عااااااااااااااااااااالمه کار!!!
اما خدا مامانمو نگه داره کلی کمکم کرد!!
شام هم بابام اینا بودن بعد شام من دیگه داشتم غش می کردم از بی خوابی!!
همین که مامان اینا رفتن منم مستقیم پیش به سوی تخت و لا لا!!!!
صبح دوباره کار کردم تا اینکه خدا رو شکر تا ظهر تونستم تموم کنم و خونه دوباره شد مثل روز اولش!!!
تر تمیز و مرتب!!!
راستی اینم بگم که مهمونام دستشون درد نکنه کلی برام کادو آوردن
ممنونم از همشون
کلا خوش گذشت
غذا هم خورشت هویج و قیمه با سوپ گشنیز و سالاد
پیش غذا هم دلمه و رولت کالباس و رول بادمجون
دسر هم کاسترد با ژله درستیدم!!
غذا ها هم تعریف نباشه خوشمزه شده بودن!!!
راستی اینم بگم فردای مهمونی تولد دعوت بودیم اونم پ/ا/ر/ت/ی !!!
دختر خاله وحید دعوت کرده بود
خیییییییلی دوس داشتم بریم حتی همه چی هم حاضر کرده بودن برا رفتن!
اما عصری خواهر وحید اس داد که من نمیرم!
ما هم دیدیم که اون نمیره ما هم تنهایی نمیچسبه نرفتیم!1
تا اینکه شب ساعت 11 زنگید که من اینجام پاشین بیایید!!!!!!!!!!!!!!
منو میگی داشتم از حرص سکته میزدم!!
آخه اون که گفت من نمیرم ما هم پاشدیم رفتیم خونه مامان و اصلا از لحاظ ظاهری و سر و وضع مناسب برا مهمونی رفتن نبودم!!
باید دوباره برمیگشتیم خونه و لباس عوض می کردیم و کلی وقت می خواست!!!
به ما میگه نمیرم خودش پا میشه میره!!
هر چی اس داد و زنگ زد گفتم بمیرم هم نمیام مگه من مسخره تو ام!!!
با اینکه خیییییییییییییییییییییییلی دلم میخواست برم اما به خاطر اون کارش نرفتم!!
هنوزم یادم میوفته دلم میسوزه که به خاطر اون مهمونی رو از دست دادم!!
باشه این تجربه شد که دیگه رو حرفش حساب نکنم!!!
واااای چقد فک زدم!!
خسته شدین شرمنده


نوشته شده در یکشنبه 91/2/31ساعت 11:24 صبح توسط سحر نظرات ( ) |

اول از همه روز زن و روز مادر رو به همه مادرا و خانوم گلها تبریک میگم
دیشب خونه مامانم بودیم برا شام
من زودتر رفته بودم و وحید هم بیرون یه سری کار داشت که بعد از من میومد
کادوی مامان رو برده بودم
یه بشقاب دیواری از اون ها که عکس فرشته اینا داره توش و به دیوار میزنن از اونها آورده بود وحید براش
البته برا منم آورده ولی نه به مناسبت روز زن!!
شب نشسته بودم تی وی میدیدم که آیفون و زد منم طبق عادت هم آیفونو زدم هم در بالا رو باز کردم
یه چند لحظه طول می کشه بیاد بالا منم همینجوری رو پاشنه در داشتم برا خودم وول میخوردم که آسانسور باز شد و عشقم اومد
دیدم چیزی زیر کتش قاییم کرده فکر کردم چیزی که تو تلفن سفارش کردم اونو خریده
اماااااا بهدش دیدم یه گل خوشجل رز قرمز برام خریده!!!گل تقدیم شما
بهله بنده که عاشق رزم با این حرکتش ذوق مرگ شدم همونجا
قرار بود برام رز بخره با کادوم ولی امروز قرار بود با هم بریم
فکرشم نمیکردم خودش برام خریده
یعنی یه جورایی سورپرایز شدم
دستت درد نکنه عزیزمآفرین
انننننننننننننننننننقد دوس دارم گل دیشبمو!!!
کادو هم طبق معمول وجه نقد!! تا سر فرصت براش نقشه بکشم!!!!
که اونم امشب پرداخت میشه!!
فدات که اینقد دوسم داری بووووس
شب موقع برگشت تو ماشین هی به گلم نیگاه میکردم و عین بچه ها ذوق می کردم!!!
آوردم گذاشتمش تو آب ایشالا یه چند روزی بمونه برام!
صبح که بیدار شدم بیام سر کار وحید خوابالو برگشته میگه برو ببین گلت پژمرده نشده!!! کلک!!
خییییلی دوست دارم عزیزم
بچه ها راستی مهمونی 5 شنبه است ها اگه چیز جالبی به ذهنتون رسید حتما بگین
مرسی


نوشته شده در شنبه 91/2/23ساعت 8:52 صبح توسط سحر نظرات ( ) |

سلام خوبین؟
ما هم خوبیم خدا رو شکر
وحید درگیر کاره منم دنبال کارای خودم!!
قرار بود این هفته 5 شنبه مهمونی بگیرم
آخه خیلی وقته کسی نیومده خونمون منم دلم می گرفت این شکلی!!
تا اینکه تصمیم گرفتیم یه مهمونیه زنونه بگیرم و کلی بترکونیم
اما از اونجایی که خیییییییلی خوش شانسم زنگ زدم همه رو دعوت کردم که از شانسم زن دایی کوچیکه با عروس خالم 5 شنبه رو مهمون بودن و نمیتونستن بیان
از من کلی اصرار و از اونها انکار که قبلا دعوت کردن و نمیتونیم نریم و فلان..
منم که اولین باره برا طرف خودم دارم مهمونی میدم یه کم استرس داشتم و دلم میخواست زودی  تموم شه که اینهمه دلهوره نداشته باشم
با اینکه تا حالا 3 - 4 بار مهمونی داشتم اونم برا خونواده شوهر!!
که خودتون میدونین خونواده شوهر خب خیلی حساس تره!!
ولی اونموقع اینهمه استرس نداشتم!!!!
آخه دختر خاله هام اینا خیلی حسسسسسسسسساسن و به قول خودشون کار بلد!!
منم نمیخوام پیش اونا کم بیارم!!
میخوام هر جور شده سنگ تموم بزارم!!
درسته یه بار برا دیدن فیلم عروسیم اومده بودن و منم همچین عصرونه ای حاضر کرده بودم که همشون کف کرده بودن!! ولی با این همه نمیخوام کم بیارم!!!
خب بگذریم...
فعلا که مهمونی موند برا هفته بعد!!
از همشون قول گرفتم که بیان البته اگه کاری پیش نیومد براشون
بچه ها دعا کنین مهمونیم دوباره به هم نخوره!!
راستی من غذای جدید میخوام کسی چیزی به ذهنش می رسه؟!!
لطفا کمکم کنین
برا تزئین غذا اینا اگه کسی چیزی بلده کمکم کنه
غذا ها مو نگفتم ...
میخوام سوپ بلغور جو با گشنیز درست کنم با برنج و خورشت هویج و کنگر با مرغ!
پیش غذا هم : دلمه برگ مو - رول بادمجون - رولت کالباس
دسر هم: ژله رنگارنگ
نظرتون چیه؟ خوبه اینا یا نیاز به حذف و اضافه داره؟
منتظرما کمک کمک...!!!
دوستون دارم
بوس بوس


نوشته شده در دوشنبه 91/2/18ساعت 12:17 عصر توسط سحر نظرات ( ) |

سلام بچه ها
خوبین؟
معذرت به خاطر دیر کرد
این روزا چون مسافر مکه داشتیم به خاطر همون سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم بیام
خالم با پسرش و عروسش اینا رفته بودن مکه و هفته پیش برگشتن و تو این 2 هفته همش مهمون بودیم و وقت نداشتم
اما در مورد کارم بگم که چون حاجی موافقت نکرد که برم و اون دختره هم که هیچی بلد نبود با اصرار همکارام مجبور شدم برگردم!!!
اما وحید اومد با حاجی حرف زد و قرار شد که تا ساعت 4 بیام!!! یعنی سر ساعت 4 وسایلمو جمع می کنمو میرم!!
ولی چون همه دوستام رفتن و الان من تنها موندم اصلا نمیچسبه بهم
ولی با شرایط جدید بازم قابل تحمل
لا اقل فهمید که وجودم چقدر ارزش داره براش!!!
کلا رفتار حاجی خخخخخخخخخخخخخخخیلی تغییر کرده
راستی اینم بگم که من و وحید دوتامون هم بدجور سرما خوردیم و این 1 هفته رو عوض خوب شدن بدتر هم میشیم
البته اول وحید گرفته بود و منم که چون رعایت نکردم!!! منم گرفتم!!!
الانم حالم خیلی بد!!
فعلا که همینا
بازم خبری شد میام


نوشته شده در دوشنبه 91/2/4ساعت 8:54 صبح توسط سحر نظرات ( ) |


Design By : Pichak